تبليغاتX
اینجا...شب. شما به درون مهتاب می نگرید
تمامی دستنوشته های این اطاق بر روی دیوار های آن با مداد آبی نوشته می شود.
 
 

ذهن من همیشه مرکز انواع تخیلاتمه.تخیلاتی که تو ذهن هیچ کس نمی گنجه.تفکراتی که

هیچ حد و مرز و عرفی نداره.گاهی با نزدیکترین آدم تو زندگیم.گاهی با آدمی که کنارم نشسته

و اصلا نمی شناسمش و البته در دنیایی که زاده ذهن خودمه.

دنیایی که از وقتی خودمو شناختم شروع کردم به ساختنش و البته خیالی یا واقعی بودن

معیارهاش (از دید دیگران) اصلا برام مهم نیست.عادت دارم وقتی چیزی مطابق میلم نباشه

شروع کنم به ساختن اون چیز با معیارهایی که دلخواه خودم باشه.عادت ندارم خودم رو با

معیارهای بیرون وفق بدم.برای همین بیشتر توی دنیای خودم سیر می کنم تا اینجا.

دنیایی که فقط من توش زندگی می کنم باید هم مطابق معیارهای ذهنی خودم باشه.

و هر دفعه مهمانی دارد از آن دنیا...مهمانی با دنیای خودش و معیارهای ذهنی خودش که

اگر این معیارها کمی،فقط کمی با هم مطابقت و همخوانی داشته باشند ما با هم می سازیم!

گاهی دنیاهایمان را با هم عوض می کنیم.با این معیارها شوخی می کنیم.با هم به دنیای

دیگران سری می زنیم.معیارهای دیگران را به مسخره می گیریم(گاهی)!

من گاهی گیر می کنم در دنیای بعضی آدمها.پیچیدگی وجودشون،وجودم رو به لرزه می ندازه!

درک نمی کنم معیارهای ذهنی شون رو! گاهی فراتر از ذهن من و خیره کننده.گاهی هم آنقدر

معیارهای ساده ای دارند که باز هم وجودم می لرزه!

این فکر که بالای سر هر آدمی دنیایی هست زاده تفکرات اون شخص...هیجان زیادی بهم می ده

برای درک این آدم ها و شناخت خودشون و دنیاشون.

بعضی از آدمها نرده های آهنی دور ذهنشون و دنیاشون کشیدن که هیچ کس نمی تونه داخلش

بشه. آدم های جالبی که تو زندگیم دیدم همیشه از این دسته بودند.فقط کمی...خیلی کم

می تونی به اونا نزدیک بشی و بعد ذهن اونا تو رو مثل یه قطب همنام آهنربا پس میزنه!

|+| نوشته شده توسط بستنی آسمونی! در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387
 

باید هر چند وقت یکبار رادیو گوش کرد نه با موبایل با رادیو های قدیمی که گوشه ای

از خونه خاک میخورن.هر چند وقت یکبار به جای آدامس orbit خروس نشان قدیم را

بخوریم اگر پیدا شود. هر چند وقت یکبار این گو شی ها را خاموش کرد و به جای sms

دادن نامه ای نوشت.هر چند وقت یکبار بچه شویم تا همه مردهای عالم بشوند عمو

و همه زن های عالم خاله! و چیزی به غیر از عمو و خاله نباشد تا بلکه شکلاتی بهمان

بدهند فقط از روی محبت. هر چند وقت یکبار ماه آسمان را همان بستنی خوشمزه

ببینیم.باید هر چند وقت یکبار سراغ بستنی های لیوانی را از چادری های عرب شهر

صنعتی گرفت اگر باشند.هر چند وقت یکبار آدم های زندگی مان را با خطوط کج و معوج

نقاشی کنیم و اسم بگذاریم. باید هر چند وقت یکبار آنقدر ساده به زندگی نگاه کرد که

همه تو را به چشم ساده لوحی ابله یا برعکس نگاه کنند.

اینها همه لازم است برای زنده ماندن و زندگی کردن!

|+| نوشته شده توسط بستنی آسمونی! در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387
 

برایم جالب است بحث و جدل میان اهالی بلاگستان بر سر از تن نوشتن یا از تن ننوشتن

یا چیزی شبیه این!

.

2.

3.

4.

5.

6.

7.

8.

9.

10.

.

.

.

 

|+| نوشته شده توسط بستنی آسمونی! در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387
 

بیانیه ی اعتراضی برای تحریف نام خلیج فارس توسط شرکت گوگل.

امضا کنید

|+| نوشته شده توسط بستنی آسمونی! در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387
 
|+| نوشته شده توسط بستنی آسمونی! در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386
 برج تنها

این همه قد بلند کرده ای رفته ای آن بالا...همه مان را زیر نظر داری.تو بگو چه می گذرد

در این شهر؟؟ در این کلان شهر؟؟ ما آدمیان را آخر چه می شود با این همه پستی و

رذالت و خودخواهی و دورویی؟

تو بگو شب ها بالای سر چه کسانی سقف نیست؟؟ تو بگو کدوم یکی از ماها گاهی

هم به آسمون نگاه می کنیم...تو از اون بالا دیدی صورت سرخ اون دخترک سر چهارراه

رو از نگاه های ترحم آمیز دیگران.تو دیدی اشک های اون مردی رو که شب...دوباره باید

با جیب خالی می رفت خونه.تو از اون بالا دیدی چطور نگاه اون دو نفر به هم گره خورد،

برای لحظه ای و بعد جدایی...فاصله ها چقدرن از اون بالا بین آدما؟

از اون بالا می بینی که چطور بر سر و کله هم میزنیم بر سر چه چیزهایی.افکارمان از آن

بالا برایت خنده دار نمی آید؟

راستی تو دلت نمی گیرد آن بالا؟؟کسی تا حالا ازت این سوال رو نپرسیده؟؟ تو غصه

نمی خوری که از این پایین همه مجذوب تو می شن........ولی هیچ کس تنهاییتو درک

نمی کنه...این همه که می بینی از آن بالا،برای چه کسی می گی چیزهایی رو که

دیدی؟؟ همه را در خودت می ریزی؟؟ سرنوشتت هم انگار همین است...اینکه ببینی

و دم نزنی! تو آگاهی از همه چیز و این بدبختیه بزرگیه برای تو...که هیچ کاری نمی تونی

بکنی!

|+| نوشته شده توسط بستنی آسمونی! در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386
  یک فنجان شجاعت لطفا!

انگار این طناب،همون طناب نیست! یه طناب دیگه است شاید...برای من انگار همه چیز تغییر

کرده.انگار این طناب همون طنابی نیست که من همیشه دور کمرم می نداختم و شادی گره

می زد و من می رفتم بالا...همه وزنم رو می نداختم روی یه تیکه سنگ و بعد یه دفعه رها

میشدم.همیشه تو شیب منفی! کم پیش میومد این شیب رو بتونم رد کنم.همون طنابی که

به من همیشه آرامش می دادتا از زمین و زمینی ها فاصله بگیرم حتی چند متر!

از اون بالا...همه چیز در ابعاد کوچکتر...ساده تر...زیباتر...

کی این ترس ذره ذره اومد توی وجود من و منو محروم کرد از فاصله گرفتن از زمین؟؟ شادی

از کجا فهمید که من اعتمادم به گره های طناب سنگ نوردی کم شده که دیگه قبول نکرد منو

حمایت کنه از پایین؟؟

چقدر دلم می خواد دوباره کیسه پودرمو ببندم به کمرم،طناب حمایت رو گره بزنم و برم بالا...

برم بالا و اسلینگ رو بندازم توی اولین حلقه و...دور بشم از زمین.ولی نمیشه. این ترس همه

وجودمو گرفته. جاذبه زمین منو مغلوب خودش کرده...انگار من نمی تونم دل بکنم از این زمین

و برم بالا. انگار من نمی تونم همه وجودم رو به اون یه تیکه سنگ بسپارم و...رها بشم.

از همه چیز.

چرا من انقدر ترسو شدم؟؟ چرا به هیچ طنابی نمی تونم اعتماد کنم؟

|+| نوشته شده توسط بستنی آسمونی! در پنجشنبه بیستم دی 1386  |
 

برف نو، برف نو، سلام، سلام!
بنشين، خوش نشسته اي بر بام.
پاکي آوردي - اي اميد سپيد! -
همه آلوده گي ست اين ايام.
راه شومي ست مي زند مطرب
تلخ واري ست مي چکد در جام
اشک واري ست مي کُشد لب خند
ننگ واري ست مي تراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پيرار،
نقش هم رنگ مي زند رسام.

مرغ شادي به دام گاه آمد
به زماني که برگسيخته دام!
ره به هموارْجاي دشت افتاد
اي دريغا که بر نيايد گام!
تشنه آن جا به خاک مرگ نشست
کآتش از آب مي کند پيغام!
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع بر گرفته ايم از کام...
خام سوزيم، الغرض، بدرود!
تو فرود آي، برف تازه، سلام!

                                    احمد شاملو

 

+برف نو کاری از روان بخش صادقی با صدای شاملو
 

|+| نوشته شده توسط بستنی آسمونی! در دوشنبه سوم دی 1386  |
 

ترجیح می دم چیزی ننویسم و اکتفا کنم به اون نوار باریک کنار صفحه تحت عنوان

"پیوندهای روزانه"! خوب دیگه...راستی چه خبرا؟؟

+تراژدی

|+| نوشته شده توسط بستنی آسمونی! در دوشنبه نوزدهم آذر 1386  |
 

دارم به این فکر می کنم که وقتی از اون بالا میای دوست داری کجا پخش بشی؟؟

روی کدوم شیشه؟؟ روی سر کدوم آدم؟؟کف کدوم زمین؟؟ توی دستای چه کسی؟؟

مطمئنا سر خوردن روی شیشه رو از بقیه بیشتر دوست داری! منو یاد کارتن "وروجک

و آقای نجار" می ندازه این سر خوردن تو...فضای اون کارتن انگلیسی با آسمون همیشه

ابریش بدجوری تو ذهن من نقش بسته...بدجوری حک شده! من اگه جای تو بودم...

روی سر اون پسربچه ای که از سرما می لرزه و سیگار می فروشه پخش نمی شدم!

روی کفشای پاره ی اون دختربچه که داره سر چهار راه گل میفروشه...

من اگه جای تو بودم خودمو پخش می کردم روی سر  اون آدمی که خیلی چیزا رو فراموش کرده،

خیلی چیزا...

پخش می شدم روی دیوارهای شهر و آگهی های ترحیم جوونایی رو که خودکشی

کردن تو خودم حل می کردم تا هضمش آسونتر بشه!

پخش می شدم روی خبرهای روزنامه ها و اونارو پاک می کردم و کاغذ سفید رو می ذاشتم

جلوی خبرهای واقعی...

کلمه ها پخش می شدن روی سفیدی کاغذ و چراها پررنگ و پررنگ تر...

کاش اونقدر میومدی...اونقدر میومدی که شهر ما رو از همه ی کثیفی ها پاک می کردی...

یادمه منظره ی بیرون کارگاه آقای نجار هم با اینکه همیشه بارون میومد ولی کثیف بود...

 

|+| نوشته شده توسط بستنی آسمونی! در پنجشنبه یکم آذر 1386
 
 
بالا