ذهن من همیشه مرکز انواع تخیلاتمه.تخیلاتی که تو ذهن هیچ کس نمی گنجه.تفکراتی که
هیچ حد و مرز و عرفی نداره.گاهی با نزدیکترین آدم تو زندگیم.گاهی با آدمی که کنارم نشسته
و اصلا نمی شناسمش و البته در دنیایی که زاده ذهن خودمه.
دنیایی که از وقتی خودمو شناختم شروع کردم به ساختنش و البته خیالی یا واقعی بودن
معیارهاش (از دید دیگران) اصلا برام مهم نیست.عادت دارم وقتی چیزی مطابق میلم نباشه
شروع کنم به ساختن اون چیز با معیارهایی که دلخواه خودم باشه.عادت ندارم خودم رو با
معیارهای بیرون وفق بدم.برای همین بیشتر توی دنیای خودم سیر می کنم تا اینجا.
دنیایی که فقط من توش زندگی می کنم باید هم مطابق معیارهای ذهنی خودم باشه.
و هر دفعه مهمانی دارد از آن دنیا...مهمانی با دنیای خودش و معیارهای ذهنی خودش که
اگر این معیارها کمی،فقط کمی با هم مطابقت و همخوانی داشته باشند ما با هم می سازیم!
گاهی دنیاهایمان را با هم عوض می کنیم.با این معیارها شوخی می کنیم.با هم به دنیای
دیگران سری می زنیم.معیارهای دیگران را به مسخره می گیریم(گاهی)!
من گاهی گیر می کنم در دنیای بعضی آدمها.پیچیدگی وجودشون،وجودم رو به لرزه می ندازه!
درک نمی کنم معیارهای ذهنی شون رو! گاهی فراتر از ذهن من و خیره کننده.گاهی هم آنقدر
معیارهای ساده ای دارند که باز هم وجودم می لرزه!
این فکر که بالای سر هر آدمی دنیایی هست زاده تفکرات اون شخص...هیجان زیادی بهم می ده
برای درک این آدم ها و شناخت خودشون و دنیاشون.
بعضی از آدمها نرده های آهنی دور ذهنشون و دنیاشون کشیدن که هیچ کس نمی تونه داخلش
بشه. آدم های جالبی که تو زندگیم دیدم همیشه از این دسته بودند.فقط کمی...خیلی کم
می تونی به اونا نزدیک بشی و بعد ذهن اونا تو رو مثل یه قطب همنام آهنربا پس میزنه!
|
+| نوشته شده توسط
بستنی آسمونی! در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387